عزیز دلم، ستایش عزیز دلم، ستایش ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره
وبلاگ عزیزترینموبلاگ عزیزترینم، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

❀◕ ‿ ◕❀چشمهای ستایش چشمه زندگی❀◕ ‿ ◕❀

سیسمونی

  اینا یه قسمت از سیسمونی ستایش هست که مامان جون زحمت کشیده و آماده کرده .ممنون از لطفش   کفشها:   لباس :             سرهمی: اینم چند تا تاپ:   وسایل حمام و دستشویی سرویس چند تکه:   شلوار: پیش بند و زانو بند: دستمال ( اون دستمال آبی زیری رو خاله اشرف مامان جون بهت داده) کلاه و روسری: گیر مو ( اون نی نی هارو همکارم واست گرفته بود) دو تا پیشبند: قاب وا...
4 دی 1391

16 ماهگیت مبارک تنها بهونه

                       ای زیباترین ترانه هستی بدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبیها و زیباییهاست پس ای سرکرده خوبی ها ١6 ماهگیت مبارک... سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست آمدی و آسمان را برایم بهشت کردی تنها ستاره آسمان دلم تولدت مبارک پلک جهان می پرد دلش گواهی می داد اتفاقی می افتد و فرشته ای از آسمان فرود آمد                 ...
3 دی 1391

یلدا مبارک

      پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد. عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری     ...
30 آذر 1391

شرکت توی مسابقه

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی   سلام مامانی من توی چند تا سایت عضو شدم و عکساتو گذاشتم نی نی سایت با موضوع نی نی دمر و خوابیده که عکسمون پاک شد و دیگه توی مسابقه شرکت نکردم. روز منوکه فقط خواسته بود عکس نی نیمونو بگذاریم و مسابقه نبود   امروز این 3 تا عکستو هم فرستادم واسه برنامه ماهواره ای دکتر کپی نمی دونم انتخاب میشه واسه پخش یا نه   ...
26 آذر 1391

بارون

                                     باران می بارد به حرمت چه کسی نمی دانم!                      همین قدر می دانم که باران صدای پای اجابت است.                خدا با همه جبروتش دارد ناز می خرد،نیاز کن و مرا هم یاد کن.   ...
21 آذر 1391

خاطرات 15 ماهگی دردونه مامان

آمدی و تنهایی بزرگ چندین ساله مرا از بین بردی        آمدی تا من بار دیگر به عظمت و بزرگی خدا پی  ببرم. آمدی و با آمدنت یک دنیا شورو شعف و شادی برایمان آوردی آمدی و چه خوب شد که آمد و من هنوز هم شوکه... هنوز هم در فکر اینکه آیا براستی من مادرم؟آیا این فرزند من است ؟ و هزاران آیای دیگربا آمدنت عشقی در من شعله ور شد که تا به حال اینگونه به خود ندیده بودم و چه حس  خوبی است وقتی که می بینی فرزندی داری تمامامتعلق به خود توست و دیگر از خدا هیچ نمی خواهی...
21 آذر 1391

ستایش و شیطنت

     کاش می شد همه احساسی که بین من و تو هست را تشریح کرد،شاید فقط محبت نیست! احترامیست که من برای خالق می گذارم! ستایش مهربان مادر، همه بازیهای کودکیت را دوست دارم و هر روز حس بزرگ شدنت را با لذتی آمیخته با شادی لمس می کنم. نمی خواهم آرزو کنم کاش به اندازه آغوش من می ماندی من با هر تار موی تو که رشد می کند اوج می گیرم! لذت دیدن قد برافراشتنت به تنگ شدن آغوش من می ارزد عزیزخالص مادر عاشق جا گرفتنت میان بازوانم هستم باید این آغوش همپای تو بزرگ شود!  ماشاالله اینقدر شیطون شدی که نمی دونم از کدوم شیطنتت بنویسم از مبلها بالا میری و لامپها رو روشن می کنی...
18 آذر 1391

فرهنگ لغت ستایشی

خداوندا عزیزم را تو یاری کن پناهش باش و در حقش تو کاری کن الهی هرچه میخواهد نصیبش کن خداوندا تو بر لبش لبخند جاری کن   حسابی زبونت باز شده و حرف می زنی و گاهی اوقات هم کلمات عجیب و غریبی می گی ما که نمی فهمیم چیه!!!!!!!! تبیت: بی تربیت ناااان: نان نا: ناف تی: به خاله عاطفه می گی ها: بله توپ توپی: توپ بُ: برو       ...
8 آذر 1391