عزیز دلم، ستایش عزیز دلم، ستایش ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره
وبلاگ عزیزترینموبلاگ عزیزترینم، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

❀◕ ‿ ◕❀چشمهای ستایش چشمه زندگی❀◕ ‿ ◕❀

کلمات 22 ماهگی

  تمام خوبیها را برای تو می خواهم و شکوفایی غنچه های لبخندت را در بهار مهربانیت صبح صادق زیبایی از آن توست با خدای تنها پله ای فاصله است وقتی لبخند قشنگت   پرده از راز آفرینش بر می دارد به سجده باران سپاس در مقابل خدا زانو می زنم و بر زانوی تو سر می نهم خدای مهربان در همه احوال نگهدارت باد.... انگین: سنگین ...
9 تير 1392

22 ماهگی مبارک

                                                                                     عزیزترینم....زیباترین هدیه خدا برای تو مینویسم.... برای تویی که قلبت پاک است...برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست. برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست. برای تویی که احساسم ...
3 تير 1392

دختر نفس باباست

  دختر که باشی می دونی اولین عشق زندگیت پدرته دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری و بعدش دیگه از هیچی نترسی دستای مهربون و گرم پدرته ..... دختر که باشی میدونی همه دنیا پدرته .... دختر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی چه کنارت باشه چه نباشه قویترین فرشته نگهبان زندگیت پدرته   دختر که باشی   نفس بابایی   لوس ِ بابایی   عزیز دردونه بابایی   حتی اگر بهت نگه .   دستت رو میذاره روی چشماشو میگه :  ...
19 خرداد 1392

من مادرم

  نفس که می‌کشی، آرام می‌شوم دلت که می‌گیرد گریان آه که می‌کشی، زار می‌زنم؛ لبخند می‌زنی، ذوق می‌کنم ..  ازابتدا جزئی از همیم؛ درد می‌کشم به دنیا می‌آیی . . کودک هستی، هم‌بازی‌ات هستم؛ مدرسه می‌روی، هم‌کلاسی‌ات؛ بزرگ می‌شوی، دوست بی‌کلک ... و بزرگتر که می‌شوی غریبه می‌شوم ،،گاهی ... یادت نرود، من همانم که هم بازی تو بوده‌ام همانقدر کودک همانقدر ساده که هرچه گفته‌ای، باور کرده‌ام من عوض نشده‌ام ... تو بزرگ شده‌ای ... و هرچه بزرگتر، دورتر و هنوز لبخند را بر چهره دارم...
18 خرداد 1392

دلنوشته بابایی

  سلام گلم این مطلب رو بابایی توی نظرات یکسالگی وبلاگت واست گذاشت که گذاشتم اینجا تا بعدا بخونی گلم: سلام سلام به همه کسایی که این مطلب رو میخونن خصوصا عزیزترینهام فاطمه و ستایش . فکرکردم که وقتشه منم یه چیزایی رو بنویسم و حالا که مامانی یه توضیحاتی رو در مورد بزرگ شدن و متحول شدنت داد منم یه چیزایی رو اضافه کنم. ستایش جون نمیدونم کی این مطلب رو میخونی و کی معنی واقعی این چیزا رو متوجه میشی و نمیدونم اونموقع من تویه چه موقعیت و چه سنی هستم که بتونم بیشتر باهات در مورد این چیزا حرف بزنم اصلا زنده هستم یا نه! ولی میخوام چیزی رو که الان حدود 15-16 ماه هست تویه دلمه و امشب بغض شده و گلومو گرفته رو بگم. بابا...
15 خرداد 1392

یک سالگی دفتر خاطرات سوگلم

    وبلاگ ستایش  یکساله شد     مادربزرگ همیشه همه چیزراترشی می انداخت مربا می پخت آلو را لواشک میکرد آلبالوراخشک  هرآنچه خوردنی بود این گونه ازفصلی به فصل دیگر کوچ میداد مانیز آنهاکه دوستشان داریم را خاطره میکنیم برای روزمبادا دخترم،، خاطره ها برعکس آدم ها همیشه تازه میمانند . . . عزیزترینم ۲۸ اردیبهشت تولد یک سالگیه وبلاگت بود که باتاخیر پستشومیذارم .  .  . درتاریخ ۲۸ اردیبهشت  91 با نی نی وبلاگ آشنا شدم و تصمیم گرفتم واست یه وبلاگ بسازم وقتی شروع به...
12 خرداد 1392